کنکور گفتگو موسيقي موفقيت پزشکي
‫:: امروز : ‪۱۳۹۳ پنجم ارديبهشت  
 

‫1391/04/04
یادداشت رضا کیاسالار در هفته‌نامه چلچراغ

یک مدتی در مقدمه همه‌ی کتاب‌هایم این جمله از بیل شنکلی، مربی فقید لیورپول، را کپی‌پیست می‌کردم که: «بعضی‌ها فکر می‌کنند فوتبال مسئله‌ی مرگ و زندگی است؛ آدم از این حرف غصه‌اش می‌گیرد؛ من به شما اطمینان می‌دهم که فوتبال خیلی خیلی مهم‌تر از مرگ و زندگی است.» و داستان را می‌چسباندم به داستان کنکور در ایران و بعد به رسم سریال‌های وطنی، خیلی اخلاق‌مدارانه تمامش می‌کردم و نتیجه می‌گرفتم که کنکور آن‌قدرها هم که بچه‌ها ـ و از آنها بدتر، خانواده‌های‌شان ـ فکر می‌کنند، مهم نیست. اما حالا که یک هفته به کنکور مانده و همین چند ساعت پیش از کلاس نکته‌و‌تست برگشته‌ام و یاد نگاه‌های‌شان ـ نگاه‌های بچه‌ها ـ می‌افتم، مطمئن نیستم که آنها فهمیده باشند که کنکور آن‌قدرها هم مهم نیست.

 

کدام روز تقویم؟

دکتر رضا کیاسالار/ معلم زبان کنکور

 

1

یک مدتی در مقدمه همه‌ی کتاب‌هایم این جمله از بیل شنکلی، مربی فقید لیورپول، را کپی‌پیست می‌کردم که: «بعضی‌ها فکر می‌کنند فوتبال مسئله‌ی مرگ و زندگی است؛ آدم از این حرف غصه‌اش می‌گیرد؛ من به شما اطمینان می‌دهم که فوتبال خیلی خیلی مهم‌تر از مرگ و زندگی است.» و داستان را می‌چسباندم به داستان کنکور در ایران و بعد به رسم سریال‌های وطنی، خیلی اخلاق‌مدارانه تمامش می‌کردم و نتیجه می‌گرفتم که کنکور آن‌قدرها هم که بچه‌ها ـ و از آنها بدتر، خانواده‌های‌شان ـ فکر می‌کنند، مهم نیست. اما حالا که یک هفته به کنکور مانده و همین چند ساعت پیش از کلاس نکته‌و‌تست برگشته‌ام و یاد نگاه‌های‌شان ـ نگاه‌های بچه‌ها ـ می‌افتم، مطمئن نیستم که آنها فهمیده باشند که کنکور آن‌قدرها هم مهم نیست.

2

پدرم روز معلم را به من تبریک نمی‌گوید، ولی همیشه اولین نفری است که اول شهریور، روز پزشک، زنگ می‌زند. داشتم یک روز این داستان را سر کلاس برای بچه‌ها تعریف می‌کردم که یکی پرسید: «خودتان کدام روز را ترجیح می‌دهید؟» شک نکردم و بلافاصله روز معلم را انتخاب کردم؛ و با چنان سرعتی جواب دادم که انگار اسم‌ و فامیلم را از من پرسیده‌اند. البته خدا رحم کرد و کسی در ادامه نپرسید که پس چرا به دانشکده پزشکی رفته‌ام؛ واقعا نمی‌دانستم چه بگویم. خداوکیلی، چند نفر از ما در هجده‌سالگی و هنگام انتخاب رشته، واقعا می‌دانیم چه رشته‌ای را دوست داریم؟ اصلا تصورمان از رشته‌های دانشگاهی، در هجده‌سالگی، چقدر به واقعیت نزدیک است؟

3

من تخته‌های بزرگ را دوست دارم؛ تخته‌های خیلی بزرگ. چه از این تخته‌های سنتی گچی، چه تخته‌های وایت‌برد. روز اول که وارد کلاس می‌شوم، روی تخته با نوک ماژیک یا نوک گچ، یک نقطه‌ی خیلی خیلی کوچک می‌گذارم و به بچه‌ها می‌گویم: «اگر این تخته‌ی به این بزرگی، تمام زندگی‌تان باشد، اهمیت کنکور به اندازه‌ی این نقطه، بلکه کمتر از آن است.» و اگر کسی توی کلاس بپرسد، یا اگر شما الآن دارید می‌پرسید که آیا واقعا این حرف را باور دارم؛ جواب صادقانه‌اش این است که بله، باور دارم. وگرنه، من الآن توی کلاس درس چه می‌کنم؟ من الآن باید توی مطب نشسته باشم و در اول شهریور هر سال، منتظر تماس‌های تبریک فراوانی باشم که پشت‌بند تبریک پدرم به گوشی‌ام سرازیر می‌شود. من باور دارم که ما برای زندگی‌مان تدبیر می‌کنیم، اما حرف آخر را تقدیر می‌زند. و البته تقدیر کارش را خوب بلد است.

4

مادرم، هم روز معلم زنگ می‌زند و تبریک می‌گوید، هم روز پزشک. هر دو نوبت هم گریه می‌کند. حکمت این گریه را نمی‌دانم.

 

پی‌نوشت: برای این‌که حرف‌هایم را بیشتر باور کنید، لطفا رجوع کنید به دفتر هفته‌نامه چلچراغ و سراغ «حمید عموزاده خلیلی» (که چقدر دلم برایش تنگ شده)، «محمد صفاجویی» و «سینا شاه‌بابا» را بگیرید که هر سه سر کلاس درس من نشسته‌اند.

 


:: کلیه محتویات این پایگاه، توسط برادران کیاسالار تالیف و در جراید و بعضی کتب به چاپ رسیده است. ذکر مطالب با درج منبع بلامانع است ::
:: Saeed_abdollahzadeh@yahoo.com :: طراح سايت : سعيد عبدالله زاده ::